معروف است به شیخ. بس که اهل زهد و تقوا و عبادت است. دانستم که یحتمل مشغول به اقامه صلاة ظهر است. روی تخته اتاقش نوشتم :
آمدم لکن نبودی
برغمم باری فزودی
نیستی اینجا و... آنجا
در رکوعی یا سجودی؟
ساعتی بعد دیگرباره مراجعه کردم باز هم نبود... کمی عصبانی شدم. آخر مگر نماز ظهر چند رکعت است که چنین طولانی شده است؟ نوشتم:
آمدم یک بار دیگر
شیخ! بر منبر نبودی
از عروج ظهرگاهت
باز در حال فرودی؟؟
افسوس دوباره آب را گل کردیم...
چقدر دوریم از آنچه که باید می بودیم! و صد افسوس که هر روز هم دورتر می شویم. در این گذر پیچ در پیچی که خود برای خود ساخته ایم گم شده ایم. دیوارها را آنقدر بلند و قطور بنا نهادیم که اکنون حتی صدای خنده و گریه همدیگر را هم نمی شنویم. گاهی محض رضای خدا از این گرداب سر برآوریم و نگاهی به پس و پیش خود کنیم. تن به امواج سپردن را نیاموزیم که در انتهای غرور بی پایان آنها سرنوشتی جز تصادم با صخره ها نیست. فصلها را به انتظار تمام شدنشان و عمر را به انتظار رسیدن به خوشبختی سر نکنیم که خوشبختی را در حال باید جست...